X
تبلیغات
ترانه باران
به من شک نکن ، من دلم روشنه! .......... همین که تو هستی خدا با منه...
 

داره قطره قطره سراغم میاد...

سلام

بعد از مدت زیادی دوری دوباره اومدم،این بار هم دستم پره هم دلم!

 

عاشقانه تر از همیشه این ترانه رو تقدیم می کنم به تو

به آبی ترین عشق دنیا

و به عشق

که حال و هوای خوش این روزها رو بهش مدیونیم

کاستی هاش رو به خوبی خودت ببخش

 

داره قطره قطره سراغم میاد

داره دور من پیله شو می تنه..

دارم بعد عمری به دنیا میام

نفس می کشی قلب من می زنه!

 

نمی دونم این بوی بارونه یا تو؟!

توی گوش من عشق می خونه یا تو؟!

کنارم که هستی شبم غرق عطره..

توی خواب من رد ریحونه تا تو!

 

کنارم که هستی پر از اشتیاقم!

می خوام چشم روزای تار و ببندم!

توی دست تو تا خدا پر بگیرم..

می خوام از همیشه بلن تر بخندم!

 

می خوام غرق چشمای مست تو باشم!

می خوام رو سر واژه ها گل بپاشم!

زیر سایه سار غرورت بشینم..

جلو پای رویای پاک تو پاشم!

 

هنوز با یه جاهاییش مشکل دارم علاوه بر اینکه احساس می کنم وزن انتخابیم واسه ترانه خیلی طولانیه

ولی خوبه که بعد از ۲ماه روی کاغذ اومد..خیلی خوبه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط الهه کرمی  | 

 

نه من گیجم نه تو خوابی

حقیقت داره حرفاشون !

همه از عشق ما میگن

از آزادی _ تو زندون!

 

ازین راهای برگشته!

ازین بن بست جا مونده!

توی فکر کدوم قفلی...

مگه بازم دری مونده؟!

 

منو بیرون کن از قلبت

من از این خونه می ترسم!

واسه تخریب هر ذره ش

بیا تیشه بده دسم!

 

خزونم کن اگه حتی

توی دستام گلی مونده

نه با تو راه پیشی هس

نه پشت سر پلی مونده!

 

خودت همراه من بودی!

خودت راه منو سد کن!

هزاران ساله بنده ت رو

فقط یک لحظه مرتد کن!

 

منو بیرون کن از قلبت...

کاش اینجوری نبود..

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط الهه کرمی  | 

 

شاید یک قدم به عقب..!

این پست رو تقدیم می کنم به یکی از عزیز ترینهام،به اکرم عزیزم که همیشه صبر و بینشش برام تحسین برانگیز بوده...

فکر می کنم به جایی رسیدیم که بتونم بلند بهت بگم...سنی سوی یوروم...اورائیمی سنی یانیدا...اورائیمی بندی یئی...(ترکیم خوب شده ها،نه؟!)

بند اول شاید فقط یه پیش زمینه س...البته کل ترانه هنوز اونطور که باید خودم رو هم راضی نکرده...بخونیم :

 

نهمین روز فصل پاییزه

نهمین رقص سوز و سایه و برگ...

توی ذهن کلاغا هک میشه:

"نهم یکهزار و سیصد و مرگ!"

***

بی محابا به عشق می خندی!

ساده بوم که زود درگیرت...

خیس و گیج و غریب می لرزم

زیر بارونی _ نفس گیرت!

 

آخرین عاشقانه می ریزه

روی گونه هام و...رد میشی!

تیکه تیکه به زیر پاهات و...

تو شکستنو بلد می شی!

 

تا نگاتو به جاده میندازی

موندنت شکل آرزو میشه!

این تمنای هق هق منه یا...

آسمونه که زیرو رو میشه؟!

 

آخرین چای زیر بارونو

سرد و سنگین و تلخ می نوشم!

چتر همخونگیتو میندازم...

رخت آوارگیمو می پوشم..!

 

این روزها عجیب...عجیبم!

انگار حس مگس سرکه ی جهش یافته ای رو دارم که با چشای سفیدش،میون یه دنیا چشم قرمز توی یکی از چاهک های محیط کشت جدیدش دست و پا می زنه و هنوز گیج بوی اتره...!

(شرمنده...این قسمت رو فقط کسانی متوجه می شن که واحد عملی ژنتیک رو پاس کرده باشن!)

راستی این بار کار قبلی رو برنمی دارم چون هنوز خیلیا باید در موردش نظر بدن ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط الهه کرمی  |